سانلي جانسانلي جان، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
اليسا جاناليسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

سانلی و الیسا

بوي ماه مهر

        سلام دوستان گلم.امروز اول مهر ماهه و قراره سانلي جونم براي اولين بار بره مدرسه.بيشتر از سانلي من حس خيلي خوبي دارم و يكي از بهترين روزهاي زندگيمه و آرزو ميكنم كه سانلي جونم هميشه سلامت و شاد باشه و روزي برسه كه سانلي گلم راهي دانشگاه بشه.الهي آمين     امروز سانلي جون از ساعت 9صبح بيدار شده و لحظه شماري ميكنه كه ساعت دوازده بشه بره مدرسه و خيلي خوشحاله.     دخترم ماشالا ديگه براي خودش خانمي شده و بهم ميگه مامان نميخواد تو بياي من خودم تنهايي ميرم.خدارو شكر سانلي دختر خوبيه و خيلي مستقله و نميگه تو هم بايد مدرسه بموني و اين خيلي خوبه.ولي امروز روزه اوله و بايد...
1 مهر 1392

عكسهاي بولاغلار

    يك هفته قبل از ماه رمضان همگي رفته بوديم بولاغلار(چشمه هاي نير)كه خيلي خوش گذشت و اينم از عكسهاي اونروز خوب.     سانلي وايليا پسردايي     اينم عكس پرنسس مامان در چشمه هاي نير     سانلي عاشق هندونه      اينم ايليا جونم      آيدين پسردايي و سانلي و محمدرضاكوچولو     اينم عكس نوه ها به همراه آقاجون و عموشهرام باباي محمدرضاجون      سانلي و بابايي     محمدرضاجان و دايي بهنام         اينجا هم بچه ها مشغول توپ بازين كه سا...
24 شهريور 1392

روز دختر مبارك...

      خوش اومدي پرنسسم روزت مبارك.           سانلي جونم روز دختر برتو دختر نازنينم مبارك باشه.         سانلي جونم شما درست شش سال پيش كه اون موقع روز دختر در بيست و يكم آبان ماه هشتادوشش بود به دنيا اومدي و امروز تولد شما به سال قمري هستش.خداي مهربون در روز قشنگ دختر يه دختر خوشگل و شيرين زبون و باهوشي مثل تو رو به ما هديه داد و ما از خداي مهربون به خاطر هديه بي نظيرش بينهايت سپاسگزاريم.           سانلي خوشگلم تولد به سال قمري مبارك.           عزيز دلم ايشا...
16 شهريور 1392

ماجراي اين دو هفته...

توي اين دوهفته اي كه نميتونستم بيام و آپ كنم حسابي مشغول بودم.اول از همه بيماري سانلي جونم بود كه در روز دوشنبه 21مردادماه ساعت 5:30صبح به خاطر استفراغ از خواب بيدار شد و بعد از اون هر نيم ساعت يكبار استفراغ ميكرد و البته اسهال هم داشت. و ساعت 11برديمش پيش دكتر نورزاده و دوتا آمپول و دارو براش تجويز كردن ولي اصلا"خوب نشد.ساعت 6بعداز ظهر هم از دكتر پوستي براش وقت گرفته بودم كه برديمش مطب و ايشون هم دوتا آمپول و دارو تجويز كردن و گفتن اگه خوب نشد ببرينش بيمارستان كودكان بهش سرم بزنن.از مطب اومديم خونه مامان جون ولي باز هم حال سانلي جونم خوب نشد و همش بيحال بود و ميخوابيد.فرداي اونروز هم كه سه شنبه ميشد ديديم كه حالش خوب نميشه برديمش بيمارس...
6 شهريور 1392

سانلي جان و محمدرضا كوچولو

    عكسهاي زيبا از سانلي جان و محمدرضا كوچولو   البته اين عكسها مربوط به دوماه پيشه كه ميخواستيم بريم خونه دختردايي منيژه.                     فداي هر دوتون بشم چقدر شما ماهين.   ...
19 مرداد 1392

تب محمدرضا كوچولو

        محمد رضا جون دو روز به علت تب توي بيمارستان بستري بود و خدارو شكر تبش پايين اومد و روز قبل از عيد فطر از بيمارستان مرخص شد.محمد رضا جون وقتي بهش سرم ميزدن خيلي گريه كرده بود و وقتي هم با سانلي رفتيم  ديدنش چشمهاي خوشگلش از بس گريه كرده بود قرمز و پف كرده شده بود.فدات شم خاله كه توي اين چند روز چي كشيدي.آخه سانلي هم توي يكماهگي به خاطر تب بستري شده بود و ميدونم كه چقدر سخته و طفلي خاله فرشته مهربون هم خيلي بي قرار و ناراحت بود و خيلي براش دعا كرديم.اي خداي مهربون خودت كمك كن كه محمدرضا و همه ني ني ها سلامتي داشته باشن و هيچ وقت هيچ كودكي مريض نباشه.الهي آمين    محمدم ايشالا كه ديگه هي...
19 مرداد 1392

شب قدر...

          شب قدر، آواي ايمان را در گوش جان مومنان به غيب نجوا مي كند.       خدايا به حرمت اين شبهاي عزيز قدر به تمام بيماران شفاي عاجل عنايت فرما و به همه ي خانواده من و همه ي انسانها سلامتي عطا فرما و دامن همه كساني رو كه در آرزوي فرزند هستند رو سبز كن و آرزوي همه آرزومندها رو برآورده كن.الهي آمين...       التماس دعا     ...
8 مرداد 1392