سانلي جانسانلي جان، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
اليسا جاناليسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

سانلی و الیسا

اين چند روز...

          چند روزه كه مامان جون مريضه و ما هم چند روزي پيش مامانم ميمونديم تا حالش خوب بشه.براي همين نميتونستم بيام وب و مطالب جديد ثبت كنم ولي دو سه روزه كه خدارو شكر حالش خوب شده و ما هم از اين بابت خيلي خوشحاليم.از خداي مهربون ميخوام كه به مامان عزيزم سلامتي عطا كنه و سايه پرمهرش هميشه بالاي سر ما باشه و هيچوقت مريض نشه.الهي آمين.     از سانلي هم بگم كه خيلي شلوغ شده و تا ميتونه آتيش ميسوزونه و گاهي هم با هم سر شلوغ كردناش دعوامون ميشه.نميدونم چرا اينجوري شده ولي اصلا" از وقتي كه از خواب پا ميشه تا ساعت يك يا دو شب كه به زور ميخوابونمش يه دقيقه هم نميشينه و همش توي شيطنت و شلوغ كر...
24 تير 1392

چهل روز گذشت...

    چهل روز گذشت و ما همچنان در غم از دست دادن دايي جان مهربانمان غمگينيم و هنوز هم نميتوانم نبودش را باور كنم.هر چه از خوبيهاي دايي مهربانم بگويم كم گفته ام.او نه تنها براي ما بلكه براي هر كسي كه او را ميشناختند الگوي يك انسان فهيم و كاردان بودند.دايي جان عزيزم پدر و همسري مهربان براي همسر و فرزندانش و برادري دلسوز براي مامان و خاله هايم بود و همچنين استادي دلسوز براي دانشجوهايش بود. دايي جان استاد دانشگاههاي شهرمان و بزرگ خاندان ما بودند و مراسم بدرقه دخترهاي فاميل به خونه بخت و بله برون و همچنين اگر كسي هر مشكلي داشت با حضور گرم و صميميش رنگ و بو ميگرفت.چهره ي مهربانش را هيچوقت در روز عروسيم كه به ما خير و دعا داد ...
9 تير 1392

بابايي و عسل پسرخاله...

    بابايي هم محمد رضا كوچولو رو دوست داره و تا محمد رو ميبينه زود بغلش ميكنه و به هيچكس نميده.     بابايي و محمدرضا جان     ببينين عسل پسر چه تعجبي كرده.قربونت برم عزيزخاله.   ...
2 تير 1392

عكسهاي سانلي جان در شورابيل

    اين عكس ها رو در روز پدر كه بابايي، من و سانلي جان رو برده بود شورابيل گرقتيم. سانلي گلم تا ميتونست بازي كرد و خيلي بهش خوش گذشت.             سانلي در اينجا بارفيكس ميره   با اين دختر خانم هم كه اسمش رز بود دوست شده بود و با هم سرسره ميرفتن.     سانلي نازنينم در كنار درياچه شورابيل     آفرين بر دختر ورزشكار ما           سانلي جان و بابايي       ...
2 تير 1392

نيمه شعبان مبارك...

          نیمه شعبان میلاد با سعادت حضرت مهدی موعود(عج) بر همگان و دوستداران آن حضرت مبارک باد .           بر چهره پر ز نور مهدی صلوات /  بر جان و دل صبور مهدی صلوات تا امر فرج شود مهیا بفرست /  بهر فرج و ظهور مهدی صلوات . . . ولادت امام زمان (عج) مبارک باد         گفتم فراغ تاکی؟ گفتم که روی خوبت،از من چرا نهان است؟ / گفتا تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است گفتم که از که پرسم ، جانا نشان کویت ؟ / گفتا نشان چه پرسی،آن کوی بی نشان است گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادمانی / گفتا که در ره ما ، غ...
2 تير 1392

ني ني با دوتا پستونك...

    ديگه اينجوريش رو نديده بوديم كه به لطف محمدرضا جون اون رو هم ديديم.محمدرضا از فرصت استفاده ميكنه و همرمان يه پستونك در دهانش و يه پستونك هم در دستش. ديگه عكس خودش به اندازه كافي گوياست...       ديگه چي بگم خاله خيلي شيطوني ماشالا...     ...
29 خرداد 1392

عكس سه تا فرشته زميني...

    عاشق اين عكسم سه تايي شدم...       آيدين جان و محمدرضاكوچولو و سانلي نازنينم.   البته از وبلاگ محمدرضا كوچولو كش رفتم   بله خاله فكر ميكني خودت كش رفتن بلدي نه عزيزم ما هم بلديم     ...
28 خرداد 1392

سانلي جان در پارك...

  جمعه سانلي جونم رو برده بوديم پارك.پارك هم خيلي شلوغ بود و سانلي نازم كلي توي نوبت ماشين يرقي موند تا نوبتش شد.البته هراز گاهي توي نوبت اين و اون ميپريد كه به اصرار بابايي بر مي گشت توي نوبت خودش.اينم از زرنگيشه ديگه   سانلي گلم سوار بر ماشين برقي   البته موقع ماشين سواري هم گير داده بودي به يه مرد چهل يا پنجاه ساله و همش ماشينتو به ماشين اون ميكوبيدي.     سانلي جونم يك هفته پيش صورتت موقع بادكنك بازي با بابايي به مبل خورده بود و خدا رحم كرده بود به چشمت نخورده بود.اينجا هم توي عكس معلومه.   اينجا هم اخم كردي و ميگي بازم بمونيم پارك تا بيشتر بازي كنم. &nbs...
28 خرداد 1392